یکی از بهترین روزای زندگیم
سلام قشنگ مامان
امروز بعد از این همه مدت اومدم بنویسم به سختی خوابوندمت امیدوارم تاآخر این مطلب بیدار نشی و من بتونم برات بنویسم.
عشق مامان امروز سالروز روزیه که به آروزی همیشگیم که داشتن یک نی نی بود رسیدم . روزی که خوابالو بلند شدم و بی بی چک گذاشتم و بعد از چند دقیقه ناباورانه بهش نگاه کردم ناباورانه چون فکر نمی کردم خدای مهربون اینقدر زود حاجتم رو برآورده کنه چون فکر می کردم مثل همیشه باید صبر کنم و صبور باشم ولی هزاران مرتبه شکر که خدای مهربون برای دادن فرشته کوچولو منتظرم نگذاشت. اینقدر ذوف زده بودم که اشک چشمام نمی گذاشت درست ببینم و با بغض بابایت رو صدا کردم گفتم ببین مهدی من دارم درست می بینم واقعاً خدا به ما نی نی داد به این زودی. بعد بابایی نگاه کرد و گفت ظاهراً که درسته حالا مرحله بعدی آزمایش بود نمی دونم چی پوشیدم و چه جوری پوشیدم البته اول زنگ زدم آزمایشگاه پرسیدم گفت 2 ساعته جواب می دن. با دست و تن لرزون از شوق رفتم آزمایشگاه آزمایش دادم و اومدم خونه دو ساعت تموم توی خونه راه رفتم و با این احساس گنگ درگیر بودم و یک حس ترس کوچولو که نکنه اشتباه شده. بابایت هم مرتب 10 دقیقه به 10 دقیقه زنگ می زد. رفتم آزمایشگاه آقایی که توی آزمایشگاه بود وقتی من و دید از قصد معطل می کرد.منم که بی طاقت گفتم چی شد گفت چی می خواستی بشه گفتم ترو خدا بهم بگین طاقت ندارم گفت اول شیرینی می گیرم. گفتم یعنی چی یعنی مثبته گفت وقتی می گم شیرینی یعنی چی مثبته دیگه مبارکه. من نفهمیدم چه جوری اومدم بیرون اشک می ریختم و خدا رو شکر می کردم که این دفعه زود به حاجتم رسیدم و خدا تو رو زودی توی دلم گذاشت.اول به باباییت گفتم که اونم باور نمی کرد و کلی خدا رو شکر کرد و بعد از ذوقم رفتم شیرینی فروشی و برای آزمایشگاه شیرینی گرفتم و دادم و بعد رفتم خونه مامانی نمی دونستم چه جوری بگم تا مامانی رو دیدم گفتم سلام مادر بزرگ نگام کرد و گفت چی مادربزرگ!!! گفتم بله بوسم کرد و تبریک گفت بعد خاله بهناز با چشم گریون اومد و بوسم کرد و تبریک گفت و با هم کلی گریه کردیم برای جای خالی بابا شاپور بابا بزرگ من که همیشه آروز داشت این خبرو بشنوه و 26 مهر همون سال یعنی 91 فوت شد بعد به مامان بزرگ یعنی مامان بابا و خاله مهدیه و عمه الهت خبر دادم .اومدم خونه و نماز شکر خوندم و هزاران بار خدا رو شکر کردم.
و امروز شاکرتر از اون روز و هر روز دیگه به خاطر داشتنت به خاطر لمس دستای کوچولوت به خاطر خنده های زیبات به خاطر شیطنت هات که این روزا خیلی زیاد شده به خاطر خستگی ها و بی خوابی ها که به داشتنت می ارزه گل مامان به خاطر همه چیز به خاطر داشتن شما مردان زندگیم تو و باباییت


یکی از بهترین روزای زندگیم 
