رایین قشنگ منرایین قشنگ من، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

فرشته کوچک خوشبختی

شمال

1393/2/28 12:33
نویسنده : بهار
214 بازدید
اشتراک گذاری

عسل مامان روز سه شنبه که مصادف با ولادت حضرت علی بود و اولین روز پدر بابایی ما به همراه عمه الهه هستی، عمو رضا و عمه لیلا راهی شمال شدیم البته توی راه مامان جون و باباجون هم اومدن ولی اونا می خواستن برن ویلای خودشون و ما هم ویلایی که من از محل کار گرفته بودم. توی راه یک کم بی قراری و ورجه ورجه کردی و تا رسیدیم یکم هم غر غر کردی . بعد از ظهر هم رفتیم لب دریا و کلی با دیدن موج های دریا ذوق کردی و دست و پا زدی . شبم رفتیم برای بابایی کادوی روز پدرش رو گرفتیم . یک جفت کفش از رویان (روما مد) روز چهارشنبه برای اولین بار شلوارت رو در آوردم و همراه بابایی پاهاتو به آب زدی و کلی ازت عکس گرفتیم یک عکس خوشگل از پاهای نازت به همراه بابایی. بعدش رفتیم ایران کتان و من و بابا برای شما یک بلوز و شلوارک زیر و تن سورمه ای و قرمز و کلی اسباب بازی جغجغه مانند و دو تا ماشین کوچولو گرفتیم  و کادوی تو مرد کوچولومون رو هم بهت دادیم. الهی مامان قربون این مرد کوچولو بره همه  توی ایران کتان قربون صدقت می رفتن مامانی .بعدش رفتیم ویلای مامان جون و باباجون و تو با دیدن مامان جون کلی ذوق کردی و خوشحال شدی. شبم برای شام رفتیم رستوان کی اف سی که تو عسل مامان رو گذاشتیم روی میز و یک لحظه حواسمون پرت شد و عسل مامان با صورت اومد روی میز و کلی گریه کردی و منم اعصابم خورد شد و منم از ناراحتی اتفاقی که برات افتاده بود زدم زیر گریه و کلی غصه خوردم بابت این سهل انگاری و تا آخر شبم کلی قربون صدقت رفتم و با هربار دیدنت و مرور اتفاق اشک توی چشام جمع می شد .روز 5 شنبه هم برای ناهار گذاشتمت پیش مامان جون و بعدش رفتیم جنگل سی سنگان و تاب تاب عباسی کردی و یکم عکس گرفتیم و برگشتیم. بازم لب آب رفتیمو وکلی ذوق کردی .جمعه هم که برگشتیم و توی راه توی ترافیک کلافه شده بودی و غرغر می کردی عسل مامان این روزا خیلی مامان شناس شدی توی شمال بغل هر کسی بودی تا منو می دیدی سریع می یومدی بغل من .جمعه شبم همش می خواستی بغل من بیایی و بغل بابایی هم نمی موندی و بابایی برای اینکه شما گریه نکنی همش دنبال من که مشغول کار بودم می یومد تا تو منو ببینی و بی تابی نکنی. راستی خاله بهناز از کیش برگشته و برات سوغاتی آورده یک عروسک سبز که خودش اسمشو کیو گذاشته. یک ماشین قرمز که روی سقف و دیوار راه می ره . یک دندونی آنتی باکتریال خوشگل. و دو تا توپ خیلی ناز. کلی هم دلش برات تنگ شده بود و هر روز زنگ می زد و ابراز دلتنگی شدید داشت و بعد از دیدنت هم تو و هم خاله ای کلی ذوق کردین عسل مامان از ذوق دیدن خاله همش دست و پا می زدی و نگاش می کردی فکر کنم دل کوچولوت برای خالت تنگ شده بود.

 

پی نوشت:

عاشق معصومیت نگاهت، گرمی دستان کوچیکت موقع لمس دستام وقتی شیر می خوری و دستامو می گیری و خنده های زیبات و کلاً عاشق خودت و هر کاری که می کنی هستم. بوسمحبت

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)