دسته گل خطرناک
سلام مامانی این مطلب رو روز 20اردیبهشت نوشته بودم که وبلاگ هنگ کرد و منم سیو کرده بودم توی کامپیوترم و جا مونده بود و الان دیدمش و می گذارم برات.
سلام عسل مامان
این روزا حسابی شیطون شدی و شیطونی می کنی اول از این بگم که توی فسقل اولین حسودیتو کردی سه شنبه دوست مامان یعنی الهام (گلی) مامان روشا و رادین اومدن خونمون دیدنت روشا دقیقاً دو ماه از تو کوچیکتره. مامان جونم اومده بود خونمون و تو همش بغل مامان جون بودی . مامان جون یکم روشا رو بغل کرد که تو شروع کردی به جیغ و داد و گریه که بغلت کنه و این اولین حسودیت بود عزیزم. دومیش هم پنج شنبه شب رفتیم خونه دایی حمید دایی من دایی یک عروسک داره که از تو بزرگتره مامان جون اونو بغل کرد که باز حسودی کردی و رفتی بغلش اینم دومین حسودیت فسقل مامان. تو عاشق مامان جونی و فکر کنم کلاً فکر می کنی مامان جون مامانته هر جا که می ره چشمش دنبالشه و همش می ری بغلش البته حقم داری بیشتر طول روز رو پیششی برات همه کار می کنی از صبح همش باهات بازی می کنه چیزهای خوشمزه می ده می خوری می برتت تاب تاب عباسی و می گردونتت بایدم عاشقش باشی .
چهارشنبه شبم رفتیم دیدن نویان دوست آیندت خیلی کوچولو بود تو فکر می کردی عروسکه و می خواستی بهش دست بزنی . من که نویانو بغل کردم نگاه می کردی و می خواستی بیای بغلم ولی مثل وقتی مامانی یکی دیگه رو بغل می کنه عکس العمل نشون ندادی.
خوب عسل مامان از دسته گلی که آب دادی بگم
به خاطر اینکه دستتو می خارونی عسلم ما نمی تونیم آستین کوتاه تنت کنیم . من گفتم بگذار برات آستین کوتاهو امتحان کنم شاید دستتو نخاروندی ولی حسابی خاروندی و خون انداختی دستاتو و ما هم دو تا چسب زخم زدیم به دستت. فردای روزی که از خونه خاله مهدیه و عمو نیما اومدیم یعنی پنج شنبه صبح توی خواب گریه کردی و من بهت شیر دادم و گذاشتمت روی تخت جای بابایی .بابایی بعد از اینکه تو رو راه برده بود و خوابونده بود ساعت 5 صبح رفته بود روی مبل خوابیده بود. تو بیدار شدی و هی زدی به دست من منم که خوابم می یومد و چرت می زدم . شروع کردی به بازی کردن یکی از چسبای دستتم یکم شل بود. من یکدفعه از صدای سرفه تو از خواب بیدار شدم بلندت کردم و زدم پشتت دوباره خوابوندمت دیدم عق زدی یک دفعه نگام به دستت افتاد که دیدم بله چسب زخم دستت نیست . همه رختخوابو گشتم که بازم دیدم نیست سریع بابا مهدی رو صدا کردم اونم اومد گفتم رایین چسب زخم دستشو خورده گفت که من اشتباه می کنم و بازم بگردم ولی نبود که نبود. سریع رفتم دستامو شستم کردم ته حلقت دیدم یک چیزی هست ولی نتونستم در بیارم بابا مهدی رفت دستاشو شست و دست کرد توی حلقت و چسب زخم رو در آورد . خطر خیلی بزرگی از سرت گذشته بود و من خدا رو به خاطر رفع این خطر شکر می کنم. این دسته گلی بود که تو فینگیل مامان به آب دادی و کلی ما رو ترسوندی و بعد از اون اولین حمومت رو با بابایی رفتی و کلی هر دوتاتون لذت بردین.
پی نوشت:
وجودت شادی بخش زندگی ماست همه هستی من


دسته گل خطرناک 

