رایین قشنگ منرایین قشنگ من، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

فرشته کوچک خوشبختی

روزای آخر بهار

1393/3/26 10:29
نویسنده : بهار
180 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسل مامان

این روزا دیگه روزای آخر بهاره و عسل مامان داره به پایان نه ماهگی نزدیک می شه. عشق مامان روزا داره به سرعت برق و باد می گذره و من شاهد بزرگ شدن روز به روزت هستم .

این روزا خیلی خیلی شیطون شدی اصلاً یکجا آروم نمی مونی همش می خوای یا با سر بری پایین یا با پاهات هنوز راه نیفتادی و پای رفتن نداری ولی همه جا می خوای بری همش می خوای راهت ببریم  ولی دکترت گفته زیاد اینکارو انجام ندیم تا به موقع خودش که به کمرت فشار نیاد.

چهار دست و پا راه نمی ری همش می خوای بایستی وقتی خوابی دستتو حایل بدنت می کنی که بلند شی ولی کامل نمی تونی و تا دستتو می گیریم می ایستی و می خوای راه بری البته هنوز سینه خیزم نمی ری فکر کنم از اون فسقلی هایی هستی که یکدفعه راه می رن.

وقتی دمر می شی یکم دنده عقب سینه خیز می ری ولی خیلی نه . روزا کلی مامان جون و خاله رو سرگرم و گاهی هم اذیت می کنی همش می خوای که باهات بازی کنیم و کنارت باشیم.

هفته گذشته 3 روز تعطیلی بود و ما هم خونه بودیم روز اول از ظهر بهونه گیری می کردی و غر غر و بعدازظهر هم همش گریه دیگه کامل نگرانت شده بودم بابا مهدی بردت خونه مامانی که با رسیدن به اونجا کلی ذوق کردی و مشغول بازی و شیطنت شدی و تا آخر شبم با کمال  تعجب اصلاً نه گریه کرده بودی نه غر غر که ما هم فهمیدیم که بلهههههههههه آقا کوچولوی ما دلش برای خونه مامانیش تنگ شده بوده فردا و پس فرداش هم کار ما همین بود بعدازظهر ببریمت خونه مامانی تا شما دلتنگ نباشی شب سوم که اصلاً نمی یومدی بریم تا بغلت می کردم بر می گشتی می رفتی بغل مامانی

کلاً منو وقتی مامانی و خاله نیستن می شناسی ولی پیش اونا فقط وقتی شیر می خوای پیش من میایی همش می خوای بری بغل مامانی و با مامانی بازی کنی .

حقم داری از صبح با اونایی باهات بازی می کنی کلی ناز و نوازش و بوس با دلت کلی راه می یان ددر می برنت کلی با خاله می رقصی کلی تاب تاب عباسی می کنی کلاً کلی اونجا باهاشون بهت خوش می گذره عسل مامان.

چند روزی هم هست که بعدازظهرها با بابا مهدی سوار بر کالسکه می ری بیرون و دور می زنی. شبها هم اکثراً کار ما این شده برای خوابیدن فسقل خان خیابونا رو دور بزنیم تا بخوابی و بیاریم بگذاریمت توی تختت و اکثراً هم نیمه شبا از بس غر می زنی و گریه می کنی می گذارمت بین خودمو و بابایی و تا صبح شیر میخوری و غلت می زنی.

روز پنج شنبه هم از صبح همش می خواستی که پیشت بشینم و از پیشت تکون نخورم و همش باهات بازی کنم البته اینم بگم که یک حالت زود خسته ات می کنه و می خوای حالتت عوض شه و کار جدید بکنی . اون روز کلی باهات سرو کله زده بودم تا وقتی که بابا مهدی از سر کار بیاد من دیگه انرژی نداشتم تنها روزیه که از صبح منو و فسقلم با هم تنهاییم ولی اینقدر شیطنت کردی که همه انرژیم گرفته شده بود تازه اولشه و هنوز راه نیفتادی فکر کنم من باید به فکر دوپینگ باشم عسل مامان

پی نوشت:»

خدایا به من ببخش این شیرینی زندگیم پسرم رو و در پناه خودت سالم و سلامت نگهش دار.

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)