رایین قشنگ منرایین قشنگ من، تا این لحظه: 13 سال و 25 روز سن داره

فرشته کوچک خوشبختی

سرویس تختخواب

سلام پسر قشنگ مامان بالاخره پریشب با کلی مکافاتی که من و بابایی کشیدیم سرویس خواب قشنگتو آوردن و مامان جون و خاله بهناز دیروز زحمت کشیدن و اتاقتو چیدن و کلی همه قربون صدقه خودتو و وسایلت رفتیم. عشق مامان هنوز من و بابایی باید یک کمی تغییرات توی اتاقت بدیم ولی اتاقت خیلی ناز شده عشق مامان دیشب بابایی همش می رفت توی اتاقتو یک ایده جدید می داد. انشاءالله هر وقت که اومدی با استفاده ازشون کلی لذت ببری. بابایی هم هر وقت نگاش به اتاقت می یفته همش می گه سلام بابایی و کلی ذوق می کنه. الهی قربونت برم مامان کلی پاهاش ورم کرده دیروز تو هم با ما ذوق میکردی و توی دل مامانی جشن گرفته بودی و لگد بارونم کردی مخصوصاً وقتی که ظهر می خواس...
6 شهريور 1392

مامانی تنبل شده

سلام پسر قشنگ مامان پسر قشنگم خیلی وقت وبلاگت رو آپدیت نکردم فسقلی حسابی تنبلم کردی. مامانی تنبل شده و درگیر کارهای آقا کوچولوی خودش . عسل مامان این روزا شیطنتات زیاد شده فکر کنم حسابی جات تنگه و حسابی به مامانی فشار می یاری . چهارشنبه هم که مامانی رفت دکتر کلی ترسوندیش آخه دکتر نوار قلب نازت رو می خواست بگیره چون من گفته بودم که خودتو سفت می کنی و کم ضربه می زنی . مامانی کلی طول کشید تا تکون خوردی کلی توی دلم قربون صدقت رفتم،برات شعر خوندم صلوات فرستادم تا تکون بخوری بعدشم که افتادی به تکون خوردن دیگه بیخیال نمی شدی. راستی وقتی دستیار دکتر که یکمم بداخلاقه دستگاه نوار قلبو گذاشت رو شکمم یک لگد زدی زیر دستش و دستش پرید بالا و تنونست جل...
2 شهريور 1392

شیطنت

سلام قند عسل مامان وای مامانی دلم خیلی می خواد ببینمت ولی دکتر ایندفعه هم سونو نکرد و خودش سریع نگات کرد و گفت همه چی خوبه ولی شما شیطونک هنوز نچرخیدی . فینگیل مامان پنج شنبه خونه عمه الهه افطاری دعوت بودیم آبروم رفت از دست تو . وروجک نمی گذاشتی صاف بشینم و تا صاف می شدم اینقدر با اون پاهای ناز کوچولوت پایین دل مامان ضربه می زدی تا من صاف نشینم و منم مجبور بودم ولو شم روی مبل . کلی اونشب شیطنت کردی عشق من. و دیروز جمعه صبح بالاخره پروژه سرویس تخت عشق مامان به نتیجه رسید و سفارش دادیم با بابایی و باباجون رفتیم باباجونم همش می خواست هر چی هست برات بگیره و من همش بهش تأکید می کردم که اتاق شما اونقدر جا نداره ولی بابا بزرگه دیگه و شما هم...
5 مرداد 1392

دو پروژه ناتمام

سلام پسر قشنگ مامان امروز یکم تکونات کمتره ولی دیروز که توی اداره نشسته بودم اینقدر ورجه ورجه کردی که همش از دستت خندم می گرفت . خاله هم پریروز وقتی تکون خوردی و پیراهن من پرید بالا دید و کلی قربون صدقت رفت مامانی . مامانی امیدوارم وقتی هم که اومدی مثل الان من که همش خوابم خوابت خوب باشه و شب بیدار نباشی. راستی گل مامان ما هنوز نتونستیم برات اسم انتخاب کنیم. همه از دست ما عصبانی شدند هی می گن پس این گل پسر اسمش چیه ولی هنوز هیچی به هیچی سه تا اسم برات انتخاب کردیم که هر کدوم یک ایرادی براش پیدا شد، بارمان :به معنی شخص محترم و لایق دارای روح بزرگ، نام دلاور تورانی و از سپاهیان افراسیاب تورانی، اسم یکی از سرداران دوره ماد و نیز از ...
23 تير 1392

ماه رمضان

سلام پسر قشنگ مامان دو روزه می خوام بیام اینجا بنویسم ولی اینترنت اداره خیلی کد بود و نشد. دو روز بود تنبل شده بودی و کم تکون می خوردی حال منم که به تکونهای تو بسته شده. دیشب کلی شکممو ناز کردمو و باهات حرف زدم تا بیدار شی و تکون بخوری و خیال مامان رو راحت کنی از دیشب نصفه شب شروع کردی و هی مامانو بیدار کردی و از صبح هم کلی تکون خوردی و با هر تکونت کلی قند توی دل مامانی آب شد. امروز روز اول ماه رمضانه و من بخاطر شما روزه نمی تونم بگیرم و خدا رو شاکرم که هستی و حست می کنم ولی صبح بلند شدم و برای بابایی سحری آماده کردمو و نماز خوندم و با هم خوابیدیم. به حق همین روز عزیز امیدوارم سالم و سلامت بیای بغل مامانی من بی صبرانه منتظرم و برای د...
19 تير 1392

بدون عنوان

سلام پسر قشنگ مامان مامانی می دونی این چند روزه دلم چقدر برات لرزیده و ترسیدم. آرزوی مامانی اینه که سالم و سلامت بغلت کنه و تمام مهر و عشقشو به پات بریزه. می دونی قشنگ مامان، نفس مامان به نفست بند شده و خدایی نکرده یک لحظه فکر نبودنت تنشو می لرزونه باید قول بدی به موقع و سلامت بیایی بغل مامانی . شیطونک مامان می دونی چقدر 4 شنبه گریه کردم وقتی که سر کار نشسته بودمو و یکدفعه لباسم خیس شد.ترسیدم که برای کیسه آبم که الان خونه تو توی دل مامانه اتفاقی افتاده باشه. چقدر تا وقتی رفتم و دکترو همه چیزو چک کرد غصه خوردم و گریه کردم. فکر کنم شیطونک تو هم فهمیدی که چقدر دوستت دارم هی دل مامانی رو می لرزونی دوشنبه هم رفته بودی اون پایین مایی...
12 تير 1392

شروع

سلام فرشته کوچک خوشبختی من امروز تصمیم گرفتم که خاطرات با تو بودن رو توی این وبلاگ ثبت کنم. خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودم برات وبلاگ درست کنم عزیز مامان ولی نمی شد ولی قول می دم خاطرات قبل رو هم وارد کنم از روزی که فهمیدم خدا بهم یک فرشته کوچولو داده تا الان و انشاءالله تا وقتی که بزرگ بشی و بتونی بخونیشون. راستی امروز 24 هفته و 4 روزه که توی دل مامانی هستی و نفس مامانی به ضربان قلب کوچولوت وصله پی نوشت: اینو بدون که مامان همیشه عاشقته   ...
1 تير 1392

خواب

سلام فرشته کوچولوی من امروز صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم که طبق معمول شب تا صبح برم Wc بعد بدو بدو اومدم بخوابم تا بلند شم و بیام سرکار. عزیز دلم خوابتو دیدم برای اولین بار چهرت واضح بود . یکی نی نی ناز ناز توی یک لباس سرهمی سفید ولی بهم گفتن الان خیلی زوده و نباید بهت دست بزنم. سر قشنگتو چرخوندی و نگام کردی خیلی چشمات خوشگل بود و من عاشق چشمات شدم. همش داشتم قربون صدقت می رفتم. توی خواب رضا صدات کردن و منم تعجب کردم. آخه مامانی، من و بابایی هنوز برات اسم انتخاب نکردیم. ولی ما خیلی اسم رضا توی فامیل داریم عزیز مامان نمی دونم باید روی این خواب برای انتخاب اسمت حساب بازکنم یا نه.ولی از صبح همش تصویر اون نگاه قشنگ توی ذهنمه. عشقم الا...
1 تير 1392